خاطره 15

سلام گلا خوبید؟

در حال حاضر تو سایت دانشگاهمو منتظر دوست جوووووووووووووون خودم پریسا جونم که رفته انقلاب و در به در دنبال نمونه سوال یکی از درسامونه اما انگاری پیدا نمیشه

خب امروز میخوام یکم با اجازه تون داد بزنم

میپرسین برای چی؟!؟!؟!؟

میگم براتون....

از دست شما اقایون بی کار بی عار به درد نخوررررررررررررر

خجالتم خوب چیزیه به خداااااااااااااااااا............

من نمیدونم وقتی این عنصر ضروریو (خجالت) تقسیم میکردن شما جنس ۲ومی ها کجا بودین؟ حتما پی چشم چرونی

تو شب تاسوعا هم دست از این کارای مزخرفتون برنمیدارید....

مردک یه دستش غذای امام حسینه یه دستش شماره که بده به من لعنتیییییییییییییی

تا از کنارتون رد میشیم فرقی ام نمیکنه براتون که ماها از کدوم قشر دختراییم، شروع ميكنين به گفتن ركيك ترين حرفايي كه لياقت خودتون و امثالتونه

لطفا نگين كه تقصير ما دختراست و ماها كاراي تحريك كننده ميكنيم و ازين خزولات كه حالم از شنيدنش بهم ميخوره

من تو اين شبا و روزا به ساده ترين شكل ممكن از خونه ميزنم بيرون به قصد دانشگاه يا خونه ي آشناها! اماااااااااااااااا شماها مخل آسايش باعث ميشيد عيش آدم بدجوري تيش شهههههههههههه چرا اخه؟ چه مرگتونه شماهاااااااااااااااااا............؟ چرا دست از سرمون بر نميداريد؟ چرا شرتونو نميكنيد و بريد؟

خستم خيلي خسته از دست همتون عاصيم....

دست از سرمون برداريد لعنتياااااااااااااااااا

ستاره ي سربي

خاطره 14

سلام دوست جونای خودم خیلی دلم براتون تنگ شده بود

ملالی نیست جز دوری شما ووووووووووو یک عدد سرماخوردگی بسیار بد بد بد بد....

خب بذارین اول از درسا بگم که اوضاعشون خیلی وخیمه!!!!!

میپرسید چرا؟ میگید... من که وقت برا نظافتم نداشتم پس چرا اینجوری میگم!!!

خـــــــــــــــــب بذار ببینم... یه سوال، شما جز خانوارای سرشماری شده بودید؟ به درتون "س" دادن؟ به ۶۰ تا سوالات سرشماری ۱۳۹۰ جواب دادید؟؟؟ سرشماری از دوم تا ۲۲وم بود دیگه!!! خب منم به اندازه ی همین مدت بعلاوه ۲روز تمدیدی سرشماری و ۱۲روز کلاسای قبل از شروع سرشماری که از سمت خود سازمان سرشماری گذاشته شده بود از درسام عقبم!!!!!

ای رولهههههههههههههه.....

آره خواهر ما هم از سر کنجکاوی اومدیم داوطلب کارشناس سرشماری شدیم! کارشناس شدن همانا وووو یه بوس ساده زدن به درسا و گذاشتنشون کنار هماناااااااااااااا از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب بیرون بودم. تو باد و بارون تو گرما و تو سرما تو تعطیلات و تو روزای روتین!!! در کل شعار ما: در هر شرایطی خدمتگزار شماییم

حالا مثل چی دارم مثلا خودمو به درسا میرسونم خواهشا دعا کنید برام برسم وگرنه خداحافظ زندگی...

اما خداییش اگه از سختی هاش بگذریم یه عالمه کرکر خنده همراه این تجربه ی جالب بود! اصلا به من میاد جایی باشم و کاری نکنم که به دوستام خوش بگذره؟؟؟ محالههههههههههه

تو این سرشماری چه چیزا که ندیدیم! یه شاخه کوچیکش خواستگار پیدا شدن برا دوستامو خودم بود!!! شنیدین میگن مار از پونه بدش میاد در لونش سبز میشهههههههههههه! حکایت منه....

نه یکی نه دو تا سه تااااااااااااااااا!!!!!!!!! خواستگار در عرض ۲۰ روز کار باید برا آدم پیدا بشه آخه؟؟؟؟؟

دیگه جونم براتون بگه از مهمون نوازی بعضی خانوارا و بی فرهنگی بعضیای دیگههههه!!!! شما جز کدوم دسته بودید؟

خب جز هر دسته بودید دیگه تموم شد!!! الحمدالله 

هر چیزی بالاخره تموم میشه فقط مهم اثری که از خودمون تو ذهن دیگران به جا میذاریم

اوه اوه بچه ها من برم که خیلی وقتم فلت شده

خیلی دوستتون دارم

ستاره تابان از نوع سرشمارش

خاطره 13

سلام بچه ها خوبید؟

ببخشید دیر به دیر میام.

درسام شروع شده دارم برنامه ریزی میکنم بسی تنگ...

فعلا که دارم برنامه روزانه میریزم از امشبم با خوندن یه فصل از کتاب مبانی کام شروع میشه.

علاوه بر درسم باید کتابای زبانمم که قبلا پاس کردمو ۲باره بخونم که قراره آخر فصل پاییز با محبوبه جوووووووووووون بریم تعیین سطح کانون، بلکم سطح این توو روویی یا لتس گویی چیزی افتادیم

برنامم یه جورایی فشردست، موندم نظافت شخصی مو چجوری تو این برنامه بچپونم آخه جا مونده بیچاره

در کل از همین الان خدا منو رحمت کنه

برم برم که دوست جونممممممممممممم داره پی ام میده برا فردا برنامه ریزی کنیم بریم انقل برای خرید کتاب درسی

شاد باشید.

ستاره تابان

 

خاطره 12

سلام خوبید بچه ها من اومدم!!!!

وای وای وای چه خاکی گرفته این وبلاگم!

شروع مهمانی خدا رو بهتون تبریک میگم....

حوصله ام سر رفته بود که یاد وبلاگم افتادم!

یه مدتیه به سرم زده از خاطرات سوخته حرف بزنم، خاطراتی که دارن به دست فراموشی سپرده میشن!

یاد بچگیم افتادم یاد آتیشایی که میسوزوندم....

زمان بچگیم محبوبه اینا تو شهر خوانسار زندگی میکردن و ما فقط تابستونا میتونستیم همدیگرو ببینیم یا ما میرفتیم یا اونا میومدن چقدر خوشحال میشدیم وقتی همدیگرو میدیدیم و از لحظه ی شروع ملاقاتمون شروع میکردیم به آتیش سوزوندن تا زمانی که بخوایم از هم جدا بشیم! موقع جدا شدنم که فیلم هندی بود!!!

* یادمه یه روز که با محبوبه کلی بازی کرده بودیم خسته و تشنه رفتیم سر یخچال که آب بخوریم منم که شیطونیم گل کرد پارچ آب یخو برداشتمو و همون دم یخچال همشو خالی کردم رو سر محبوبه!!!! مثلا هم میخواستم سر شو بشورم هم میخواستم خنک بشه!!!!

* یه بار دیگه ام خونه ی ما بودیم و مامان جونم یه سفره ی بزرگ سبزی معطر و گذاشته بود تو یکی از اتاقا که خشک بشه، منو محبوبه وقتی رفتیم تو اتاق دوباره آتیشپارگی من گل کرد و به محبوبه گفتم بیا عروس بازی کنیم و خودمم شروع کردم مشت مشت سبزی خشک و برداشتن و گی لی لی کردن! بیچاره محبوبه همیشه پاسوز من و شیطونیام میشد اما خداییش خیلی خیلی دوسش دارم چون مثل خودم پایست و به پیشنهادام نه نمیگه! خلاصــــــــــــــــه کل اتاقو کرده بودیم سبزی خشک! خیلــــــــــی کیف میده به امتحانش میرزه!

 بعد که کارمون با سبزیا تموم شد و از خستگی دیگه نای بازی نداشتیم خودم صادقانه رفتم بالا ( اون موقع ها ما طبقه ی اول خونه مامانیم زندگی میکردیم! ) و به مامانم گفتم ما با سبزی ها بازی کردیم! مامان بیچارم سراسیمه رفت پایین که دید بلـــــــــــه! دست گل به آب داده شده! و شروع کرد سبزیارو جمع کردن اونم با چه مکافاتی اما ذره ای به من چیزی نگفت!!! الهی قربونش برم.

* یه بار دیگم شب بود و همه خونه مامانی اینا جمع بودن و منم دست محبوبه رو گرفتم رفتم خونه خودمون و در و از پشت قفل کردم و بهش گفتم بیا سرسره بازی کنیم! داشت با تعجب بهم نگاه میکرد که من یه جهش زدم رو دراول و از رو اون رفتم رو رخت خوابا که کنارش بود ایستادم، ارتفاعشون حدودا به 2 متر میرسید! گفتم بیا دیگه خیلی خوبه هاااااااااا! تا اینو گفتم ویژژژژژژژژژ از روشون سر خوردم اومدم پایین و دوباره رفتم رو دراول و بعدم رخت خوابا و بعدشم ویژژژژژژژ. محبوبه که دید داره به من خوش میگذره و مطمئن شد خطری نداره برا بار سوم که خواستم برم بالا با من اومد، با من اومدن همانا و ویژژژژژژژژ سُر خوردن همانا! اما با این تفاوت که ایندفعه تنهایی نیومدیم پایین، رخت خواب جانم لطف کردن با ما اومدن!!!!! زیر آوری از تشک و لحاف مدفون شده بودیم! حالا درم از این طرف قفل بود کسی ام ازمون خبر نداشت! تصور کنید چه وضعیت چپندر قیچی بود!!! نزدیک بود کودک ناکام بشیم! با هر جون کندنی بود خودمو از زیر رخت خوابا کشیدم بیرون و شروع کردم دنبال محبوبه گشتن وقتی اونم کشیدم بیرون حالا دوبامبی زدم تو سر خودم که با این همه رخت خواب ولو تو اتاق چه کنیم! هرچی زور میزدیم که برشون گردونیم سر جاش نمیشد منم که مغز متفکر، رفتم از تو آشپزخونه یه تابه آوردم که مثلا به عنوان اهرم ازش استفاده کنیم اما فایده نداشت! یه دفعه دیدم صدای در زدن میاد و ازون ور صدای مامانم که چرا درو قفل کردیم!!!!!!! ووویییییییییییی!!!! تنها راهی که داشتیم فرار بود به محبوبه گفتم وقتی درو باز کردم خیلی سریع شروع کنیم به دویدن. خلاصه درو باز کردمو تا قبل از متوجه شدن مامانم پا گذاشتیم به فرار و رفتیم بالا... وای رسیدنمون به بالا مصادف بود با جیغای مامانم!!! همه فهمیدن بنده دوباره دست گل به آب دادم بیچاره مامان!

* یه بار دیگم......

وای خسته شدم بقیشو میذارم با آپای بعدی!

موفق باشین و شاد.

تا آپ دیگه خدانگهدارتون

ستاره تابان

خاطره 11

سلام بچه ها

خوب رو سفیدم کردین!!!!!!!!!!!!

چـــــــــــــــــرا دیگه بهم سر نمیزنین؟!؟!؟!؟!؟!؟

نکنه سرتون خیلی شلوغ شده!!!!

عیب نداره ما هم خدایی داریم......

یه 2 ساعتی هست از یونی اومدم و سرم به علت میگرنی که دارم داره از دردی مزخرف میپکه.

بــــــــــله! تابستونا میگرن زمستونا سینوزیت!!!! شیفتی عمل میکنن.... فکر کردین سر من بی حساب عمل میکنه!!!!! ایــــــــــــــــش ش ش . . . .

بیخیال....

جاتون خالی بعد خوردن یه چای نبات برای کمتر شدن درد میخواستم شروع به خوندن جبر کنم؛ که گفتم بذار قبلش یه سر به شما ها بزنم، یه آپکی بکنم، بعد....!!!

دقیقا یه شب تا روز مادر باقی نمونده چها میکنید؟؟؟ کادوهاتون آمادست!!!

بذارید از همینجا این روز بزرگ رو پیشا پیش به همه ی خانم ها و مادرای عزیز تبریک بگم، بیشتر از همه به مادر گل خودم؛ به خودمم تبریک میگم چون این روز صرفا مخصوص مادرای نازنین نیست بلکه مخصوص تمام دخترا و خانوما و مادرای گله گله گله.....

 یه برنامه هست میگه مادرتون رو به ما معرفی کنید شاید مادر شما مادر انتخابی برنامه ما باشه! اگه من بخوام پیام بزنم میگم: مادر من بهترین مادر دنیاست، تو تمام لحظه های این دوره 20 ساله ای که طی کردم همیشه کنار من و خواهر کوچکتر از خودم بوده و انشالله خواهد بود. به جرات قسم میخودم کلماتی مناسب برای توصیف شخصیت متعالی و مهربان ایشون نمیتونم پیدا کنم. مادرم برای من سایه خدا روی زمین! عاشقتم مادر گلم خانم پروین .د. روزت پیشاپیش مبارک عزیزم.

امتحانا هم کم کمک و نرم نرمک داره شروع میشه!!!! وویییـــــــــــــی...

برای همه تون آرزوی موفقیت روز افزون دارم

تا آپ بعدی...!!!

حق نگهدارتون....

ستاره تابان.

خاطره 10

یوهـــــــــــــــــــو دالی  من اومدم

ســــــــــــــــــــــــــــلام.......

خوبید بچـــــــــــــــه ها

خوب بنده در حال حاضر تو یونی به سر میبرم و منتظر شروع یکی از کلاس های بسیار مفید درسی هستم!!!!

نمیدونید کـــــــــــــــــه! یه عالمه حرف نگفته دارم اما کو حوصله جدیدترین خبر از سمت خودم اینه که به دلیل کچلی مفرطی که دارم باهاش کلنجار میرم علاوه بر یه مشت قرص و دارو بنده موهامو با نمره ۴ از ته زدم نه نه! اغراق شد! رفتم کرنلی کوتاه زدم البته هر کی دید یه چیزی گفت یکی گفت وای چه باحال شدی یکی دیگه گفت خیلی بهت میاد اون یکی گفت این چه وضعیه چرا کچل کردی! یه خوشگله گفت وایییییییییییییییی اگه پسر بودی من تاحالا ۱۰۰ دفعه رو هوا زده بودمت!

دیگـــــــــــــه این که دیروز تو خونه در حال حل تمارین بسیار شیرین ریاضی بودم که دیدم یاسمن اومد به بابا گفت مامان میگه بلندشو بریم بیرون! گفت باشه پس برید آماده بشید بریم، خلاصه من تا نمازمو خوندم آماده شدم که مامان گفت میخواین بریم خونه مامانی هفته دیگه بریم گردش؟! بابا: نه! حالا بذار بریم یه هوایی به سرتون بخوره بعد ازون ور میریم....

راه افتادیم به سمت ساعی یه ۳- ۴ ساعتی جاتون خالی گشتیمو قدم زدیم و خندیدیم  یه جا دیدم یه غورقوری از آب اومده بیرون وسط راهه اومدم برش دارم بابام از یه طرف یه خانوم و آقاهه ام از یه طرف!: نــــــــــــــــــــه! برش نداری کثیفه! خوب بود مامان و یاسمن هنوز بهم نرسیده بودن وگرنه گروه کُری میشد برا خودش! شبم چون دیر وقت بود دیگه از رفتن پیش نسرین اینا منصرف شدیم رفتیم خونه تا مامان بابا لااقل به نصف فیلم مختار برسن

از درسا بخواین بدونین ملالی نیست جز دوری شما! واقعا نمیدونم چه کنم ۲ تا از درسام که سنگین ترین درسا تو این ترممه خود خوانه!!!!! آخه یکی نیست بگه دختر نونت نبود آبت نبود خودخوان برداشتنت چی بود!!!!! البته چاره ایم نداشتما باید پاسشون کنم اینا پیش نیاز خیلی درسای دیگن!!!  اگه زبونم لال گوش شیطون کر پاس نکنم شهیدم اَ یَ یَ یَ یَ یَ خلاصه اگه بعد امتحان دیدید من دیگه آپ نکردم بدونید شاپرک شدم (شهید) خوبی بدی ازم دیدید حلالم کنید الانم سایت کلاسه بهتر میبینم برم!  

خب تا آپ بعدی که خدا داند کیه!!!!

بای بای....

 

خاطره 09

با عرض سلام و ادب فراوان به دوستان و همسایگان محترم

این جانب ستاره تابان بعد مدت های مدید دوری از این سرزمین اسرار آمیز و گاهی مخوف با انرژیی ۲ برابر روزهای گذشته بالاخره برگشتم

اومده بودم یه سلام و ادای احترامی بکنم و وقت و حوصله یی بود آپی!!!! آآآمـــــــــــــــــــــااااا از اونجا که سرعت نت بنده پایین و کام خودمم با هندل کار میکنه و سایت مورد نظرم برای آپلود عکس یه جورایی فیلتر شده بنده نتونستم اون آپی رو که میخواستم بکنم براتون بذارم نیازمند یاری سبز همتونم اگه لطف کنید به من یه سایت جدید آپلود عکس معرفی کنید ممنونتون میشم

راستی راستی ....

۸۹ ام داره نفسای آخرشو میکشه از طرفی خوشحالم چون یه فصل جدید از زندگیم داره شروع میشه! از طرفی ناراحت! چون میدونم فرصتای زیادی بود که از دست دادمشون!!!! بچه ها بیاین به هم قول بدیم تو سال جدید تمام سعی مونو بکنیم تا به ۱۰۰ ٪ آرزوهامون برسیم 

میدونم میدونم!!! حتما الان دارین میگین برو بابا چرا داری چرت و پرت میگی

اما این یادمون باشه ما همیشه برای ۱۰۰ درس میخونیم که ۲۰ بشیم!!!!

راستی وبلاگ منم ۱ ساله شد چقدر زود دیر میشود

سال نو پیشاپیش پیش از پیش پیچ در پیچ سر پیچ بپیچتون مبارک

آرزومند آرزوهایتان...

ستاره تابان...

 

خاطره 08

بچه ها ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام یوهو من اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای که چه قدر دلم بارتون تنگیده بود... شده بود اینقدر => . <= آره بالاخره بعد اندی قرن اومدم براتون آپ کنم...

آخه میدونید چی شده دوست جونا!!!!!!!! یه مدتی بود یه مشکلاتی بهم هجوم آورده بودن و منو داشتن داغون میکردن؛ و از اونجا که بهتون قول دادم از خاطرات تلخم چیزی نگم و با توجه به جمله امام علی (ع) که فرمودند دوست خوب کسیه که خندش برای دیگران باشه و دردو رنجش برای خودش!!! و از اونجا که بنده خیلی خوبم.... از گفتن و یاداوری اون خاطرات جلوگیری میکنم و برای خودم نگهشون میدارم....

این آپمم یه جورایی یه خاطره است امیدوارم بخونیدو درس بگیرید...

پس باهم بریم ادامه مطالب...
ادامه نوشته

خاطره 07

سلام عزیزان دلم.... (طبق معمول همیشگی منظورم جیگر طلاها خوشگل خانوما بود )

شما آقا پسملا چطورید؟ خوبید؟

بچه ها جونم، امروز قرار بود یه آپ داستان مصور براتون بذارم اما به دلایلی این کارو منکول میکنم به دفعه بعد انشالله با آپای گشن گشن بیام پیشتون بـــــــــــــــاشه؟

در حال حاضر ۳ تا از عکسای بچگی مو گذاشتم  اونم بخاطر این که به یه بنده خدایی که خــــــیلی نی نی یه ه ه ه  و ازون جایی که دلش روحی یه و فرت و فورت میسوزه  نباید دل بچه رو سوزوند و از قدیم گفتن بچه زدن نداره!!! میذارم....

امیدوارم برای رضای خدا یه کم ازون چشم بصیرتش استفاده کنه (البته اگـــــــــــه داشته باشه که شک دارم داشته باشه!) و با دیدن عکس ها خودش فرق خیلی چیزارو بفهمه!!!!

راستیتش میخواستم حرفای خنده دارشو براتون بذارم اما از اونجا که خودم اعتقاد دارم و سیامک(وبلاگ غار نشین) چند باری که باهم صحبت کردیم گفته همچین صحبتایی اصلا ارزش فکر کردن ندارن صرف نظر کردم چون وقتم برام ارزش زیادی داره که بخواد صرف این موارد بشه....

دیشب که قصدمو به خواهرم گفتم گفت خب یه دفعه عکس الان تو بذار دیگه!!! تو که چهرت زیاد فرق نکرده  بچه ها جون ببخشید من درحال حاضر اسکنر تو دستم نبود مجبور شدم با دوربینم از روی عکس، عکس بگیرم به خاطر همینم کیفیت پایینه به خوبی خودتون ببخشید!

خـــــــــــــب دیگه من برم که امروز خیلی کار سرم ریخته....

همتون رو به خدای بزرگ میسپارم...

تا دفعه بعد خـــــــــــداحافظ...

ادامه نوشته

خاطره 06

به نام خدا

قصد آپ نداشتم اما مجبور شدم زود از زمان مقرری آپ کنم. آپ امروزم یه جوری متفاوت تر از آپای قبلیمه، نمیدونستم باید کجا جاش بدم؟ تو خاطراتم یا داستان هام؟؟؟ در به در بود! تا این که خاطرات اومد پیشم گفت این چه کاریه، این چه حرفی، این عقاید و منشه تو ِ ِ ِ ِ! پس بسپرش به من گرچه یک داستانه!

قبل از این که داستانم رو شروع کنم باید یه چیزی رو به عرضتون برسونم...

خواهشا، خواهشا این قدر تو آف ها و کامنت های خصوصی تون از من تقاضاهای بی جا و بچگانه نکنید و باعث عصبانیت من نشید! من از هرچه ملاقات و دیدارهای بچگانه است بدم میاد، اصلا چندشم میشه! از این دوستی ها و ابراز محبت های پوچ و بی اساس و آبکی حالم به هم میخوره. از زیر بته به عمل نیومدم که بخوام برای هر کس و ناکسی چادر چاقچول کنم راه بیفتم تو این خیابونا برم یه جا 30 دقیقه منتظر شم تا آقا سر برسن،،، اصلا دلیل قانع کننده یی برای این که دعوت به ملاقات شما رو قبول کنم نمیبینم اگه بخوام حرف هایی بزنم که نباید زده بشه از خدا میخوام  به قرار نرسیده جونم رو بگیره اگرم نه!!! میخوای مثل یه بچه ی خوب صحبت کنی چه موضوعی رو میخوای پیش بکشی؟ نکنه میخوای 2 ساعت تمام تو یه کافه بشینیم و بروبر هم دیگر رو نگاه کنیم یا از آب و هوا بگیم؟!؟!؟! تنها و تنها دلیل من برای این که ملاقات با یک پسر رو قبول کنم از نظر درسی و علمی و بس!!! اونم نه هر پسری، وقتی که میخوام برای این کار بذارم برام ارزش داره و دوست دارم تو این وقت درحال گذر چیزی به معلوماتم اضافه بشه... وگرنه هیچ دلیلی یا سنخیتی برای قبول کردن این سوال ها و خواسته های مسخره و بچگانه تون نمیبینم!!!

ادامه نوشته

خاطره و کارای من 05

سلام عزیزان خوبید؟

اول از همه بذارید صورت تک تک دوست های گلم که با من هم جنس و هم حس هستند رو ببوسم خیلی دوستون دارم. مِن جمله: محبوبه دخترِ خواهرِ مادرِ مادرِ بنده  که عشق منه! نایاد عشق من که به جرعت میتونم قسم بخورم که یه فرشته به تمام معناست و . . . . (بقیش خصوصیه و خودش در جریانه و به شما هیچ ارتباطی نداره!! فوضول)، مینا گلم! با این که یه سرزمین و دریا بین ما فاصله انداخته اما من یه پل نه از جنس بتن بلکه از نور و پاکی و به قلب مهربونش زدم و امیدوارم دیگه حالش بد نشده باشه!!! و آبجی گلم باران که خیلی به من لطف داره و جویای حالم میشه و منو همیشه شرمنده صورت ماه و قلب پاکش میکنه!

میدونم میدونم!!! شما آقاییون هم م م م م سلام... نماز روزهاتون قبول درگاه الهی....

بذارید براتون در مورد این چند وقتی که نبودم بنویسم...

جمعه مورخ ۲۲/۵/۸۹ ، من و محبوبه و یاسمن تو خونه محبوبه اینا تنها بودیم چون مامان بابا هامون رفته بودند لواسان کار داشتن، آره ه ه ه . . . جونم براتون بگه ه ه ه . . . ما تو اتاق محبوبه بودیم یاسمن کنارمون دراز کشیده بود و من و محبوبه هم مشغول برنامه ریزی بودیم که برای هفته بعد چه کارایی بکنیم چه درسایی بخونیم!  حالا بماند که من تو این مدت چه قـــــدر آتیش سوزوندم در حال ورجه وورجه بودم که ه ه ه . . .دیدم گوشی محبوب داره زنگ میخوره شماره رو که دیدم نا آشنا بود گوشی رو دادم به محبوبه و اونم شروع کرد به حرف زدن! فهمیده بودم اون ور خط یه مستر نیمه محترم هستن محبوبه حرف زدو حرف زدو حرف زد!!!! که دیدم داره حرفا مَ ک شو ک (مشکوک) میشه!!! دویدم و هر جوری شد گوشی رو گرفتم و شروع کردم به صحبت کردن، در آرامش و اَدب تمام جوابشون رو میدادم، بـــــــله!!!! ۳ تا پسر چلغوز (خواهشا آقایون گارد نگیرن چون اصلا حوصله ندارم!) آره چلغوزززززززززز.... میخواستند مثلا مارو سر کار بذارن و مسخره بازی در بیارن من و میگی دیگه گوشیو گرفته بودم دستموووو.... یکی اینا میگفتن ۲ تا من جواب میدام که در بسیاری از موارد اونها خفخان.... میگرفتند!!! آخه یکی از اون پسرا محبوبه رو کاملا میشناخت و از جیک و پوکش خبر داشت منم که نمیتونستم ببینم عشق منو دارن اذیت میکنن مثل یه شیرررررررر اومدم جلوشون وایسادم!!!! هر وقت از جواب دادن به بچه های لوس که به اصطلاح خودشون ۲۵،۲۳، ۲۴ سالشون بود خسته میشدم گوشی و میدادم دست محبوبه و دوباره بعد یه (آن تِراک) شروع میکردم!!! به نظر من که ۲.۵- بیشتر سنشون نبود!!!! اَه اَه اَه بالاخره دشمن به صورت نسبی عقب نشینی کرد  و ما یجورایی پیروز میدان شدیم البته یه جورایی!!!

عصر پریروزم مورخ ۲۹/۵/۸۹ با خانواده رفته بودیم لواسان که هم به یه بیمار عزیز سر بزنیم و جویای حالش بشیم هم به ختم یکی از فامیل های تقریبا دور بریم و هم افطار رو همونجا بگذرونیم! تو ختم دلم خیلی گرفته بود و بدون این که کاری کنم از یه پنجره بزرگ به آسمان نگاه میکردم و بدون صدا اشک میریختم دلیلشو نمیگم چون لزومی نمیبینم بگم.... سر افطارم که ما با چند خانوم که از فامیلای نزدیک مادریم هستن اینقدر خندیدیم که دیگه داشتیم میترکیدیم!!!! شبشم که یه سر رفتیم خونه محبوبه اینا و من پریشب و دیشب و خونه محبوبه اینا بودم! به عبارتی تو راه برگشت لواسان من ۱ کیلو کنگر خریدم آوردم دوره همی بخوریم لنگر رو استار کنیم!!! شب اول زهره هم بود وای ی ی . . . نمیدونید ما چه کردیم م م م . . . به جرات میتونم بگم دیگه آتیشی نبود که من نسوزونده باشم اما تو رو خدا فکر نکنید فقط من آتیش سوزوندمااااااااا منو همراهی کردن!!!! اما نمیدونم چرا اسم من بد در رفته شاید چون دُز مال من بیشتر از همست اینقدر خندیده بودیم که دل درد اومد سراغمون ما قاچاقی بیدار بودیم تا وقت سحر که خاله بلند شد بیاد مارو بیدار کنه!!!

 وای نمیدونید هر کدوممون به یه کاری مشغول بودیم یکی با گوشی حرف میزد یکی پای کام بود یکی هم اون وسط داشت از کار اون ۲ تای دیگه غش میکرد!  یه دفعه صدای پای خاله رو شنیدیم !!!! مثل فشنگ هممون جهیدیم تو رخته خوابامون کامو به جایی اینکه از سیستم قطع کنیم به دلیل ذیق وقت از برق کشیدیم گوشی و خداحافظی نکرده قطع کردیم اون یکی رو هم که اون وسط ولو شده بود جمع کردیم!!! محبوبه خُلم با دمپایی تو پاشو عینک به چشمش تو رخته خواب خودشو به خواب زد حالا هممون داریم از خنده میترکیم هیچ کاریم نمیتونستیم بکنیم خاله اومد تو اتاق و محبوبه رو بیدار کرد و گفت زهره و ستاره هم بیدار کن و ما هم که انگار ۱۰۰ ساله خوابیم هی اوهوم اوهوم میکردیم! اول دفعه زهره رفت بیرون چون به دلیل زیاده روی در خنده به سرعت نیاز به سرویس بهداشتی داشت! بعدم محبوبه رفت بیرون و در آخرم من یه چادر پیچیدم دور خودم و رفتم بیرون تا رسیدم به آشپزخانه، دستم و زدم زیر چونم و مثل یاران اصحاب کهف که ۳۰۰ سال خواب بودن و تازه از خواب بیدار شدن چشمامو نیمه باز کردم و سلام دادم! محبوبه که تئاتر منو میدید داشت از خنده قرمز میشد اما کاری نمیتونست بکنه و منم تا خاله روشو از من برمیگردوند شروع میکردم به شکلک دراوردن تا اینکه یه جا محبوبه خندش و به سرفه تبدیل کرد تا تابلو نشه! سر سحریم که خاله گفت ستاره بیا یه چیزی بخور منم دیدم دسته جمعیه یه مقداری هوس کردم جای شما خالی یه چند لقمه یی خوردم آخه میدونید من معده ام عصبیه سحری چیزی نمیخورم چون گلاب به روتون رفلکس میکنم!آره دیگه بعد سحری رفتم نماز گلاسه بزنم تو رگ اما مگه اینا(منظورم محبوبه و زهره است) گذاشتن قشنگ اوج بگیرم؟  از بس میخندیدند! بعد نمازم رفتیم سانس بعد من زنگ زدم به یه مستر محترم! اول میخواستم سر کارش بذارم اما دیدم زشته مهندس مملکت اونم از نوع مکانیک رو آزار بدم به همین دلیل مثل یه بچه ی خوب باهاشون صحبت کردم.از همین جا من از ایشون معذرت خواهی میکنم!!!!  اما همین یه باره هاااااااا من از این کارا زیاد انجام نمیدم!!!! (منظورم عذرخواهی از آقاییونه!)

بعد تماس تا الهه صبح بیدار بودیم که طرفای ساعت ۷:۳۰ بود که هممون بیهوش شدیم، فکر کنم خاله تو سحری یه چیزی ریخته بود تا مارو به این نحو خواب کنه!  من که دقیقا تا اون ساعت ۲۴ ساعت بود که سره پا بودم صبح ساعت ۱۱ بود که از خواب بیدار شدم زهره که رفته بود سر کار منم که دیگه بلند شده بودم و یکم که انرژی گرفتم یه مقدار اندکی شیطنت با دُز پایین انجام دادم بعد تا بعد از ظهر که دیگه میخواستم برم خونمون که محبوبه گفت نرو دیگه!!! من گفتم آخه عزیز من جیگر من ناز من، من باید برم مامانم گفته این ساعتا برگرد اون گفت نخیر مرغ یه پا داره ه ه ه . . !!!! منم گفتم بذار یه زنگ بزنم به مامان جونم، داشتم با مامانم حرف میزدم که گفت نه بیا دیگه! گفتم باشه! که خاله گفت گوشی و بده به من منم دادم بعد یکم مکالمه، خاله گفت خب باشه اگر یاسمن تنهاست ستاره بیاد اما من حرفی ندارم بذار بمونه! بعد گوشی و داد به من! من گفتم خب مامان جونم میخوای دارم میام نان فانتزی هم بخرم؟؟؟ که محبوبه گفت ااااا بمون دیگه!!! منم گفتم عزیزه دلم خب بیا خودت با مامانم صحبت کت و گوشی و به سمتش دراز کردم!!! من نمیدونم چه جادویی تو صدای محبوبه بود که مامانم قبول کرد باشه بمون بعد گوشی و گرفتم که مامانم بهم گفت بمون اما شیطونی نکنیاااااااا منم گفتم چــــــَشـــــــــم مامانی!!!  و قطع کردم!!!! خب زمان رفت و رفت و رفت تاااااااا شب فرا رسید!!!! باور کنید ایندفعه من شروع نکردم یه دفعه دیدم برام اس ام اس رسید! دیدم یه شخصه که نیاز داره با حرف های سنگین در مقابلش ایستادگی کنم! که آقا امروز صبح بهم اس داده گفته واقعا که لجبازی و فقط اسم انسان بودن رو به یدک میکشی وگرنه از جنس سنگی!!! بعدم گوشی شو خاموش کرد منم یه جواب دندون شکن براش دارم که بعدا تقدیمش میکنم!!!! علاوه بر اون باید با دختر فاطمه (شادی جیگره) بازی میکردم با دو تن که یکیش از سمت من بود یکیش از سمت محبوب بود گفتومان الکترونیکی (چت) میکردم که بیچاره ها دوچار سردرگمی مفرط شده بودن چون یه دقیقه من مینوشتم یه دقیقه محبوبه! از طرفی یه مستری بود که داشت مارو کچل میکرد ای خــــــــدااااا خوبه شمارمون دست کسی نیست وگرنه که دیگه هیچی!!!!! خلاصه خیلی (بی زی) بودیم و در حین مشغول بودن اینقدر میخندیدیم که نفسمون بالا نمیومد یه جا خاله مثل روح سرگردان تو تاریکی وارد اتاق شد که منی که از این جور چیزا زیاد وحشت ندارم سکته کردم!!! (الهی من فداش شم...) خب دیگه حدودای ۳:۳۰ بود که از نت اومدیم بیرون بعد نشستیم با هم حرف زدن و به این و اون جوابای دندون شکن دادن تااااااااا سحری که دوباره من تئاتر بازی کردم اما این دفعه سحری نخوردم!!!  بعد نمازم که بیدار بودیم تا سپیده صبح که نمیدونم چجوری خوابمون برد و من با زنگ در خونه از خواب پریدم دیدم ساعت ۱۱ است بعد بلند شدن محبوبه یکم حرفیدیمو تا ۱۲:۱۵ که از خاله جونم خداحافظی کردیم راه افتادیم به سمت خونه فاطمه محبوبه اونجا موند تا افطار منم بعد یه یک ربع به سمت خونه خودمون راه افتادم و ۱ رسیدم خونمون و در آغوش گرم مامان جونم خودمو جا دادم

الانم که در خدمت شما بینندگان عزیز و محترم هستم....

در ضمیمه هم چندتا از کارامو برای بار دوم گذاشتم، اگه بد شده ببخشید آخه با گوشیم عکس انداختم یه کم کج و کُله شده.....

ادامه نوشته

خاطره 04

سلام دوست جونای خودم خوبید؟

مــــــــــــــن بــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــتـــــــــــــــــــم

وای خدا جون توی این یه هفته سرب خونم به شدت کاهش پیدا کرده بود همین که رسیدم ایران بوی سرب تازه رو استشمام کردم، خدارو 100 هزار بار شکر کردم چون خداییش تو کل دنیا هیجا همچین سرب درجه یکی پیدا نمیکنی....

اما بی شوخی هیچ جا وطن نمیشه مـــــــــــــگــــــــــــه نـــــــــــــه؟؟؟؟؟

 

خدا از این عربا نگذره همین که پامونو گذاشتیم تو فرودگاه اونجا نمیدونید با ما چه کردن؟؟؟؟ دقیقا ۲:۴۵دقیقه معطلمون کردن فقط برای این که پاسپورتارو مهر بزنن!!!!!!! من دیگه کم کم داشتم جوش میاوردم.....

خیلی جاها رفتیم جای همگیتون خالی بود هتل ما با حرم حضرت زینب فاصله زیادی نداشت اسمش سفیر بود.... رفتید سوریه اینجا برید یه یادیم از من کنید!!!

جونم براتون بگه....

 جاهای زیارتی که ما رفتیم عبارت اند از:

 حرم حضرت زینب (س)- حرم حضرت رقیه (س)- مرقد حجر بن عدی- مزار حابیل( قبر ایشون نزدیک به ۶ متر هستش!!!) - مزار ۲ تن ازهمسران پیامبر أم حبیبة و أم سلمة- مزار یکی از پسران امام زین العابدین-  مرقد أم کلثوم دختر حضرت علی (ع)- مقام  فاطمه الصغری (س) یکی از دختران امام حسین (ع)-  مزار بلال مؤذن حضرت رسول (ص)- مرقد سرهای ۱۸ تن از شهدای کربلا که سر حضرت أبوالفضل (ع) بین همین سرهاست -  مسجد أموی که شامل جایگاه اسرای کربلا، محل سخنرانی حاکمان بنی امیه، منبر امام سجاد، جایگاه سر امام حسین (ع) هست، این مسجد وقایع تاریخی زیادی رو به چشم دیده و مقاومت کرده.... نمیدونم میدونید یا نه؟ اما این مسجد قدمت ۴۰۰۰ ساله داره و طی سه دوره تبدیل به مسجد شده اول یکی از آتشکده های زرتشت به حساب میومده بعدا به کلیسای بسیار بزرگی تبدیل شده که کم کم  از مساحت کلیسا کم کردن به مسجد که محل حکومت و سخنرانی های حکمای بنی امیه بوده تبدیل شده طی این وسعت بخشیدن مسیحیا مجبور شدن به منطقه بابتوما مراجعه کنن....

جاهای تفریحی که ما رفتیم عبارت اند از:

بازار بابتوما که محل تجمع و تجارت اقلیت های مذهبی شهر دمشقه، سردر این بازار روزی شاهد ورود اُسرای عزیز کربلا بوده اُسرایی که سپاه یزید به دروغ آنهارو اَسیران یونانی به مردم معرفی کرده بودند تا نکنه شورشی در شهر بر علیه یزید ایجاد بشه....

بازار شام با اون سردر تاریخی که در سینه ی خودش رازهای سر به مهری رو به یادگار داره....

بازار حضرت رقیه و بازار أموی و بازار زینبیه و بازار لوبیا.....

مزار دکتر شریعتی، وقتی قدم به مزار ایشون گذاشتم یه بغض غریب و عجیب گلومو گرفته بود.....

شهر معلولا که به عربی یعنی شهر خوش آب و هوا، شهرش جالب بود حتما برید...

شهر بیروت  که دیگه نگو و و و . . . خیلی ناز بود اما متاسفانه به دلیل بد بودن حال من اون جور که باید بهم خوش میگذشت نگذشت.... از حالم نمیگم چون نگفتنش خیلی خیلی بهتر از گفتنشه.... تو این شهر تل کابین و لنج شو سوار شدیم از صخره مرگ (چون ۳ دختر جوان به دلیل مرگ یکی از خوانندگان محبوبشون خودشون رو از این صخره پرت کردن پایین این صخره به اسم صخره مرگه) و کلیسای بزرگ حضرت مریم (که میگن ۱۰۰ سال پیش تو این مکان حضرت مریم دیده شده) دیدن کردیم البته باید بگم ما اجازه نداشتیم به قسمت مجسمه حضرت مریم بریم فقط خود عربا و اقلیت های مذهبی اجازه داشتن ما فقط به سالنش رفتیم. تو راهم که تو اتوبوس بودیم بابای من ۲۴ ساعته سر به سر لیدرمون میذاشت و کل اتوبوس رو میخندوند آخر سر این لیدر ما گفت آقای ..... باید به همه ی ما بستنی بده اما بابای من زیر بار نرفت!!!!

روز آخرم که من و مامانم و یاسمن از مریضی نمیتونستیم از جامون تکون بخوریم بابام با کاروان ساعت ۲:۳۰ صبح برای نماز جماعت رفتن حرم حضرت رقیه بابام میگفت بیچاره هارو ۱ ساعت تمام پشت در حرم نگه داشته بودن تا ساعت ۳:۳۰ که اذان گفته شد درارو باز کردن....

فرداشم که ما دیگه راهی ایران شدیم و الان در خدمت شما دوست جونا هستیم....

راستی یه چندتا از عکسایی که گرفتم تو ادامه مطلبه دوست داشتید برید ببینید....

خوب من برم که یکم به درس و زندگیم برسم....

تا بعد....

شاد باشید....

ستاره تابان.....

ادامه نوشته

خاطره 03

بازم سلام خانوم گلای خودم عزیزای دلم....

شما هم سلام آق پسلااااا

این آپم جنبه خداحافظی موقتی داره.....

میخوام برم. . .

میگید کجـــــــــا؟؟؟؟

خونه خاله سوجا....

 میخوام برم مهمونی ی ی ی . . .

میپرسید مهمونی کی؟؟؟

الان بهتون میگم: . . .

میخوام برم پیش آقای دکتر شریعتی...

میخوام برم پیش دختر 3 ساله امام حسین (ع)

میخوام برم پیش خواهر بزرگوار امام حسین (ع)

و احتمال بسیار کمی است که به ملاقات اسرائیلی ها برم و باهاشون یه صحبتایی کنم بگم دست از سر این فلسطینی های بیچاره بردارید!!!! آخه میدونید چرا احتمالش کمه؟ چون بابام گفت نمیصرفه یه روزه بریم بیایم ایشالا سال دیگه مقصد اصلی اونجااااااا.....

بچه ها من فردا ساعت ۹ پرواز دارم و ۱۷ اُم ایرانم...

جان من در نبود من بترکونیدا.....

سفیدروم کنید از نظرات بسیار گوهربارتون....

تصدق همه تون.... (دروغ گفتم!!!)

شاد باشید و سلامت.... مواظب خودتون باشید....

تا بعد....

 خدافظ....

خاطره 02

سلام دوست جونام خوبید دخملااااا....

خوبید آقا پسملا....

آرزوی قلبی من سلامتی تک تکتونه.... جنسیتم تو این یه مورد برام مهم نیست....

خُب ...

واقعا ازتون ممنونم بابت محبتایی که به من کردید به خاطر نظرایی که برام گذاشتید...

تصمیم گرفتم با توجه به پیشنهاد خیلی از دوستام هم خاطره آپ کنم هم به کار قبلیم ادامه بدم...

به همین خاطر یه آیکون به اسم خاطرات بر باد رفته به آرشیو موضوعیم اضافه شد...

آپ اول:

11/4/89

همه تو باغ جمع بودیم بسات ناهارو تازه جمع کرده بودیم حدودا یه 4 ساعتی بود که اومده بودیم ، دوباره مشغوله چیدن شدیم...

وای که چه قدر جاتون خالی بود 7 تا خونواده کنار هم :من ومامانم و بابام و خواهرم. خالم و مادر بزرگم. محبوبه و مامان و باباش. زن عموی محبوبه و پسر کوچیکش. خواهر بزگه محبوبه و دخترشو همسرش. خواهر وسطی محبوبه و همسرش. دایی مامانم و پسرش و زن پسرش و بچه هاش.

بماند که تو این مدت چه اتفاقاتی افتاد و چه آتیشایی که سوزوندیم!! از همه جالب ترش خیس شدن من و محبوبه به شکل بسیار وحشتناک بود. موضوع از این قراره که منو محبوبه رفته بودیم کنار رودخونه که دیدیم نسرین و زهره مثل این ..... حمله ور شدن به ما وشروع کردن به خیس کردن مااااااا مارو میگی مثل این جن زده ها خیز برداشتیم پریدیم اون ور رودخونه که دیدیم دارن دنبالمون میان منم یه بطری دلستر رو پیدا کردم پریدم تو رودخونه که آبش کنم اما چون دهنه بطری تنگ بود آب زیادی رو نتونستم توش جا بدم خداییش انصاف نبود اون 2تا خـــــــانوم 3 تا اسلحه به چه بزرگی تو دستشون بود بعد ماااااا!!!ا آره خانومی که شما باشی منم که دیدیم خیس شدم زدم به سیم آخر تصمیم گرفتم یه حمله گازنبری برم تو قلب دشمنو اسلحه هاشون رو ازشون بگیرم محبوبه و یاسمنم منو از پشت ساپرت کردن، چشمتون روز بد نبینه همین که 2 از اسلحه ها که شامل 2 تا کاسه بزرگ بود رو قاپیدم دوییدم سمت رود تا آبشون کنم خواستم دنبال نسرین کنم چون دمپایی پام بود پام رو علفا سر خورد گـــــــــورومـــــــــپ از ناحیه کمر نقش زمین شدم تنها چیزی که از اون لحظه یادمه صدای خنده خودمو قهقه های دیگران منجمله یه زن و شوهر جوون که 100 متر اونور تر نشسته بودن (یکی از فامیلای دور دایی مامانم که به ما کاری نداشتن) آره با این که خیلی کمرم درد گرفته بود اما عین خیالم نبود بلند شدم دوباره اسلحه هامو با محبوبه پر کنیم که شوهر خواهر بزرگه محبوبه هم اومد رو دور، من که جنی شده بودم دیگه اصلا برام مهم نبود سر راهم کیه هر کی بود خیسش میکردم آقا محمد به من هشدار داد اگه منو خیس کنیااااا!!!!! من: منو میترسونی؟؟؟ هه هه هه . . . آبو پاشیدم بهشون ن ن . . وییییییی..... خدایا عجب حمله یی کرد رفت یه ظرف آورد اومد سمت من با یه حمله خودشو رسوند به یه قسمت تقریبا پر آب رودخونه شروع کرد تند و تند با فشار آب پاشیدن  اَه اَه اَه تا تو دهنمم آب رفت  شانس آوردم انگل نگرفتم!!!!

من خودمو از دست ایشون نجات دادم که برم اون 2 تا ناملد و خیس کنم (البته لازم به ذکر است من و محبوبه و یاسمنم خوب از خجالتشون درومدیماااا) که پا گذاشتن به فرار من پشتم به محبوبه بود که انگار آقا محمد دنبال اون کرده بود اونم دویید تا فرار کنه بپره اون ور رود که یه 30 سانت مونده به رود تعادلشو از دست میده و با سر شیرژه میزنه تو آب (حیف صحنه رو از دست دادم!!!) دوباره قاه قاه های همه شروع شد!!! وای خدایا چه روز خوبی بود بعد بار اولم یه دو سه بار دیگه به شدت  زمین خوردم طوری که هنوزم که هنوزه  بعضی وقتا کمرم آنچنان درد میگیره که میخوام زمین و زمانو چنگ بزنمم اما برام زیاد مهم نیست مهم اینه که به هِمون خوش گذشت.... وقتی آتش بس شد البته آتش بس که نه بهتره بگم دشمن عقبنشینی کرد بــــــــله نسرین خانوم و زهره خانوم دوییدن رفتن پیش مامانا منم که نمیتونستم اونجا کاری کنم تنها کارم این بود که بهشون نگا کنم و اونا برامون شکلک دربیارن و زبوندرازی کنن، نسرین و زهره رفتن زیر یه درخت تو آفتاب که خشک بشن ما هم رفتیم تو رود که لباسای گلی مونو یه کاریش کنیم و من که هنوز آتش خشمم زبانه میکشید و از طرفیم میخواستم انتقام زمین خوردن محبوبه رو بگیرم  بطری که پیدا کرده بودمو صبر کردم کاملا پر بشه بعد یه جوری زیر مانتوم قایمش کردم و از یه راهی که از بالای سر اون 2 تا سر در میاوردم رفتم بالا همینجور که به مامانا رسیدم یه مقدار اندکی غور شنیدم   و هی بهم اوصافی چون شیطون، آتیش پاره، وروجک، و از این قبیل میگفتن رد شدم و کـــــــم کـــــــم دشمنو رویت کردم، خانوما با خیال خوش رو علفای خشک مانتو هاشونو دراورده بودن داشتن آفتاب میگرفتن که من سر رسیدم اولین کاری که کردم این بود به نسرین حمله ور بشم و دهنه بطری رو بکنم تو یقه بلوز نسرین (وای خدایا من چه قدر خبیسم!!!) اون بیچارم هیچ کاری جز جیغ و کمک خواستن نداشت که بکنه چون یه دستشم چایی بود نمیتونست از جاش جوم بخوره در همین لحظات و دعوا زهره بهم حمله ور شد که بطری رو ازم بگیره که من آب باقی مونده از بطری رو باچیدم بهش بطری که خالی شد اون ازم قاپید و شروع کرد با بطری خالی منو زدن... همین حین بود که نیروی کمکی رسید پسرعموی محبوبه  برام یه بطری پر آب دیگه آورد، منم از خجالت زهره جونم درومدم...... بعد این اتفاق خورده اتفاقات بسیار دیگه یی افتاد که برای من یه چیز عادیه البته برای من!!! میدونید که من از دیوار راستم بالا میرم!!!

وای تورو خدا ببخشید سرتون رو درد آوردم....

ش ا د _ ش ن گ و ل _  ح ب ه ی ا ن گ و ر _ ب ا ش ی د

 بعد نوشت: نسرین=> خالم، 7 سال ازم بزرگتره. یاسمن=> خواهرم، 7 سال ازم کوچیکتره. محبوبه=> دختر خاله مامانم =>1.3 ازم بزرگتره. زهره =>خواهر محبوبه.

کارای من 01

سلام به بچه و دوستان عزیز مجازی خوبید خوشید سلامتید؟؟؟

در این فکر بودم که برای آپ جدید چی بذارم چی نذارم که یاد چند وقت پیشا افتادم که داشتم با سعید خـــــــــــان (رهگذر امروز)  مبادله کالا به کالا از نوع کلامی یا به قول برو بچ امروز چــــــــــت می کردم که ه ه ه ه بنده  یکی از کارامو بهشون نشون دادم.....

تصمیم گرفتم برای آپ جدیدم چندتا از کارامو بذارم تا ببینید، ببخشید اگه بد افتاده چون با گوشیم عکس گرفتم.

قضاوت و نظر دادن به کارامو بر عهده شما میذارم....  در ضمیمه ۲ تا داستانم میذارم

شـــــــــــــــاد و پـــــــــــــــــیروز بــــــــــــــاشید...

داستان اول:

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!

داستان دوم:

دختری در چين زندگي مي كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمی دانست که آینده اش چيست و به دنبال چه هدفي مي باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست اين دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحاني دست يافته است . در حقیقت ، دختر مي توانست براي شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسي وي گمان بر اين بود كه او در اين امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگيرد. اين مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار ترديد شوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود اين اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وي از آن به بعد موفقیت هاي بيشتري به دست خواهد آورد . دختر نيز كه هيجان زده شده بود ، شروع به گريه كرد . او از سخنان معلم بي نهايت خوشحال شده بود و دريافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بيشتري كسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و براي اينكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس مي كرد . چند سال بعد ، او در يكي از دانشگاه هاي معروف پکن پذيرفته شد . در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر اين گونه تغییر نمي كرد و آينده خوبي در انتظار وي نبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسير زندگي وي را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و براي معلم خود حقيقت را فاش كرد . معلم که ديگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی هاي تو را مي شناختم و مي دانستم كه تو نمي تواني نمره 98 بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بيشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همين مساله راه زندگي وي را تغيير داده است. بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود مي آيد . لذا نبايد به اين آسانی این فرصت ها را از دست داد .

ادامه نوشته