سلام دوست جونای خودم خوبید؟
مــــــــــــــن بــــــــــــــرگــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــتـــــــــــــــــــم
وای خدا جون توی این یه هفته سرب خونم به شدت کاهش پیدا کرده بود همین که رسیدم ایران بوی سرب تازه رو استشمام کردم، خدارو 100 هزار بار شکر کردم چون خداییش تو کل دنیا هیجا همچین سرب درجه یکی پیدا نمیکنی....
اما بی شوخی هیچ جا وطن نمیشه مـــــــــــــگــــــــــــه نـــــــــــــه؟؟؟؟؟
خدا از این عربا نگذره همین که پامونو گذاشتیم تو فرودگاه اونجا نمیدونید با ما چه کردن؟؟؟؟ دقیقا ۲:۴۵دقیقه معطلمون کردن فقط برای این که پاسپورتارو مهر بزنن!!!!!!! من دیگه کم کم داشتم جوش میاوردم.....
خیلی جاها رفتیم جای همگیتون خالی بود هتل ما با حرم حضرت زینب فاصله زیادی نداشت اسمش سفیر بود.... رفتید سوریه اینجا برید یه یادیم از من کنید!!!
جونم براتون بگه....
جاهای زیارتی که ما رفتیم عبارت اند از:
حرم حضرت زینب (س)- حرم حضرت رقیه (س)- مرقد حجر بن عدی- مزار حابیل( قبر ایشون نزدیک به ۶ متر هستش!!!) - مزار ۲ تن ازهمسران پیامبر أم حبیبة و أم سلمة- مزار یکی از پسران امام زین العابدین- مرقد أم کلثوم دختر حضرت علی (ع)- مقام فاطمه الصغری (س) یکی از دختران امام حسین (ع)- مزار بلال مؤذن حضرت رسول (ص)- مرقد سرهای ۱۸ تن از شهدای کربلا که سر حضرت أبوالفضل (ع) بین همین سرهاست - مسجد أموی که شامل جایگاه اسرای کربلا، محل سخنرانی حاکمان بنی امیه، منبر امام سجاد، جایگاه سر امام حسین (ع) هست، این مسجد وقایع تاریخی زیادی رو به چشم دیده و مقاومت کرده.... نمیدونم میدونید یا نه؟ اما این مسجد قدمت ۴۰۰۰ ساله داره و طی سه دوره تبدیل به مسجد شده اول یکی از آتشکده های زرتشت به حساب میومده بعدا به کلیسای بسیار بزرگی تبدیل شده که کم کم از مساحت کلیسا کم کردن به مسجد که محل حکومت و سخنرانی های حکمای بنی امیه بوده تبدیل شده طی این وسعت بخشیدن مسیحیا مجبور شدن به منطقه بابتوما مراجعه کنن....
جاهای تفریحی که ما رفتیم عبارت اند از:
بازار بابتوما که محل تجمع و تجارت اقلیت های مذهبی شهر دمشقه، سردر این بازار روزی شاهد ورود اُسرای عزیز کربلا بوده اُسرایی که سپاه یزید به دروغ آنهارو اَسیران یونانی به مردم معرفی کرده بودند تا نکنه شورشی در شهر بر علیه یزید ایجاد بشه....
بازار شام با اون سردر تاریخی که در سینه ی خودش رازهای سر به مهری رو به یادگار داره....
بازار حضرت رقیه و بازار أموی و بازار زینبیه و بازار لوبیا.....
مزار دکتر شریعتی، وقتی قدم به مزار ایشون گذاشتم یه بغض غریب و عجیب گلومو گرفته بود.....
شهر معلولا که به عربی یعنی شهر خوش آب و هوا، شهرش جالب بود حتما برید...
شهر بیروت که دیگه نگو و و و . . . خیلی ناز بود اما متاسفانه به دلیل بد بودن حال من اون جور که باید بهم خوش میگذشت نگذشت.... از حالم نمیگم چون نگفتنش خیلی خیلی بهتر از گفتنشه.... تو این شهر تل کابین و لنج شو سوار شدیم از صخره مرگ (چون ۳ دختر جوان به دلیل مرگ یکی از خوانندگان محبوبشون خودشون رو از این صخره پرت کردن پایین این صخره به اسم صخره مرگه) و کلیسای بزرگ حضرت مریم (که میگن ۱۰۰ سال پیش تو این مکان حضرت مریم دیده شده) دیدن کردیم البته باید بگم ما اجازه نداشتیم به قسمت مجسمه حضرت مریم بریم فقط خود عربا و اقلیت های مذهبی اجازه داشتن ما فقط به سالنش رفتیم. تو راهم که تو اتوبوس بودیم بابای من ۲۴ ساعته سر به سر لیدرمون میذاشت و کل اتوبوس رو میخندوند آخر سر این لیدر ما گفت آقای ..... باید به همه ی ما بستنی بده اما بابای من زیر بار نرفت!!!!
روز آخرم که من و مامانم و یاسمن از مریضی نمیتونستیم از جامون تکون بخوریم بابام با کاروان ساعت ۲:۳۰ صبح برای نماز جماعت رفتن حرم حضرت رقیه بابام میگفت بیچاره هارو ۱ ساعت تمام پشت در حرم نگه داشته بودن تا ساعت ۳:۳۰ که اذان گفته شد درارو باز کردن....
فرداشم که ما دیگه راهی ایران شدیم و الان در خدمت شما دوست جونا هستیم....
راستی یه چندتا از عکسایی که گرفتم تو ادامه مطلبه دوست داشتید برید ببینید....
خوب من برم که یکم به درس و زندگیم برسم....
تا بعد....
شاد باشید....
ستاره تابان.....